محمد جواد مغنية ( مترجم : مصطفى زمانى )
160
شيعه و زمامداران خودسر ( فارسى )
بنى عباس كيستند ؟ بنى عباس و بنى اميه در ظلم و قساوت قلب و فسق و فجور ، مساوى بودند و در انجام معصيت علنى و كفر با بنى اميه فرقى نداشتند : زيرا هدف آنان نفع بردن و منشأ اين كار نيز بىمبالاتى بدين و مقدسات آن بود ، و در اين جهات با يكديگر همعقيده بودند ، همهء آنان متوجه هوى و هوس گرديده و راه گمراهى را ميپيمودند ، سر ميبريدند . چوبههاى دار را برافراشته خانهها را بر سر زندهها خراب ميكردند . ابراهيم و برادرش سفاح همانند معاويه بودند و منصور و رشيد همانند هشام . و متوكل نمونه يزيد بن معاويه بود . آنچه ميدانيم ؛ حكومتها براى استحكام اركان سلطنت خود دست بكشتار ميزنند يا اينكه بعقيده خود براى حفظ امنيت ناامنى ايجاد كرده و خونريزى ميكنند ولى آنچه از حالات بنى اميه نقل شده و آنچه از حالات بنى عباس نقل مىشود ، كشتن آنان نه بخاطر استحكام سلطنت و نه بخاطر حفظ امنيت بود بلكه هدف آنان فقط خيانت و خونريزى بود . موقعى كه مردم عرصه را بر بنى اميه تنگ كردند و انقلاب بالا گرفت ابراهيم امام « 1 » برادر سفاح ابو مسلم خراسانى را به طرف خراسان فرستاد و به او گفت بپند و اندرز من توجه كن : بطايفه يمن علاقهمند باش ، و آنانرا اكرام نما ! و در بين آنان زندگى كن زيرا خدا خلافت را بوسيله آنان تمام مىكند و طائفه « ربيعه » را متهم كن ، و طائفه « مضر » دشمنانى هستند كه منزلشان نزديك است . كسانى را كه درباره آنان شك دارى بقتل برسان و اگر توانستى كه استان خراسان را از عرب تصفيه كنى ، اين عمل را انجام بده ، و هر پسريكه طول او به 5 وجب ( حدود يك متر ) ، رسيده متهم نموده و او را بكش ! . . . پس از آنكه مقريزى اين داستان را از كتاب « النزاغ و التخاصم » نقل مىكند مينويسد : « خدا تو را گرامى بدارد ، اين وصيت با وصيت خلفاء راشدين براى فرمانداران خود چه ربطى دارد ؟ ! به خدا سوگند اگر ابو مسلم به طرف مشركين ميرفت ، كه با آنان جنگ كند اينطور وصيت جائز نبود ، چه رسد باينكه ابو مسلم متوجه قسمتى از مملكت اسلامى و كشتن فرزند مهاجر و انصار و سائر عرب باشد و بخواهد سرزمينيكه از دست دشمن و پدران آنان گرفتهاند از آنان بگيرند ، و
--> ( 1 ) مروان حمار ابراهيم را زندانى كرد و در زندان او كشته و يا مسموم گرديد .